✿ܓ✿خاطراته منو داداشم✿ܓ✿

یکی از حاجتامو از امام رضا(ع) گرفتم

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط "دادامسعودوآجیش"

سلام

الان خوشحالم وهیچ چیزو هیچ کسی نمیتونه خوشحالیمو ازم بگیره 

هفته پیش دقیقا شنبه بود که بهمراه خونواده قسمتمون شدورفتیم مشهد

من مدتی بود که خطمو خاموش کرده بودم حوصله گوشی و....... نداشتم

تا اینکه مجبور شدم توصحن که مامان اینارو گم کرده بودم گوشی و روشن کنمو پیداشون کنم

بعده اونروز گوشیمو گاهی خاموش میکردم.

سه شنبه قبل از اذان مغرب بودهمه تو صفهای مرتب نشسته بودیم ومنتظره صدای نقاره وبعدشم اذان...خیلی دلم گرفته بود

میخواستم همش تو خودم باشم ویه گوشه خلوت کنم ..

یبار دیدم گوشی تو دستمه

رفتم سراغه پیامهایی که از داداشم دریافت کرده بودم ..و ناخودآگاه یسری از اونارو خوندم

بغضم گرفته بود

وحسابی زدم زیره گریه

همونجا فقط وفقط یه چیز از امام رضا(ع) خواستم

خواستم داداشمو بهم برگردونه..... افسوس

ما قرار بود 5شنبه برگردیم خونه

حدودا 15:30بلیط  داشتیم

انقد دلم گرفته بودو موقع برگشت به خونه آدم یه حسی پیدا میکنه حسه دلتنگی

باتمام وجود دلت میخواد فقط یه روز بیشتر یه ساعت یا حتی یه دقیقه بیشتر  تو حرم بمونیناراحت

حیف که شدنی نبود ناراحت

ساعت 4بودکه اتوبوس حرکت کرد

حوصله هیچکیو نداشتم....

چشامو بستم تا یکم بخوابم...

میدونید چی شد؟

دست خالی بر نگشتم

داداشم تماس گرفت

اصلا باورم نمیشد خوده خودش بود

همون داداشه شیطون وبامزه خودم بود

همونی که گریهقلب

دوستداشتنی ترین داداشه دنیا

شکیبا جون دیدی داداشه من فرق داره لبخند

خدابهترین داداشه دنیارو بهم دادهبغل