✿ܓ✿خاطراته منو داداشم✿ܓ✿

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط "دادامسعودوآجیش"

داداشی

داداش مسعودم

میبینی چه بدبخت شدم

میبینی بی داداش شدم

دلم خوش بود .....

شبوروز دارم از خدا میخام دوباره یکاری کنه ............گریه

حالم خوب نیست داداشی

دیروز یکی از خطت بهم اس داد

گفت مزاحمش نشم

گفتم :بخدا مزاحم نیستم

گفتم یکاری کنه مطمئن شم که خط دیگه دسته تو نیست

اما بی انصاف گفت انقد اس بده تا جونت درآد

به درک

منم گفتم:ممنون از دعای خوبتون

ایشااله خیلی زود این اتفاق بیفته

اما فقط میخواستم واسه عروسیم دعوتت کنم

یادته جقد میگفتی که خیلی دوست دارمو حتما میام عروسیت

کجایی پس!

حوصله هیچ کاریرو ندارم ....

داداشی دیگه نمیخوام تو دنیا باشم

بستمه

گریه

چقدر خاطراتو مرور کنم واشک بریزم