✿ܓ✿خاطراته منو داداشم✿ܓ✿

گ..ر....ی......ه.........

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط "دادامسعودوآجیش"

خدایا . . . . . . .

دستانم خالی اند ودلم غرق در آرزوها. . . . . . . . . . . .

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان. . . . . . . . . . . 

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن. . . . . . . . . . . . . . . .

                     

خدای من اینبارم تو کنارمون باش ........

خداجون فقط خودت میدونی چخبره تو دلم ....ناراحت

از دیشب احساس میکنم  جیگرم داره میسوزه حتی سرمای برف هم نتونست

خاموشش کنه ....ناراحت

مسائل ساده رو پیچیده نکنین

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط "دادامسعودوآجیش"
امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای
 
دانشجویان مطرح کرده بود. سوال این بود:
 
"شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی
 
شما نامرئی است؟"


تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های
 
خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل
 
که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد !

چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن
 
دانشجوی تنبل بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !!

او در جواب نوشته بود:

"
کدام صندلی؟"
 
پیام اخلاقی: مسائل ساده رو پیچیده نکنین !!
  
هه .خیلی جالب بود داداشی  مگه نه ........نیشخند